عجب دوره زمونه ای شده که به خاطر حفظ رفاقتت

باید خیلی از حرفا رو توی دلت نگه داری

تا حداقل کسی رو داشته باشی که بهش بگی رفیق

مگه نه رفیق  !؟





این ساحل خسته را تو پیدا کردی

این موج نشسته را تو برپا کردی

من خاموش و خسته خفته بودم ای عشق

مرداب دل مرا تو دریا کردی



گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار

یک بار از یاد

یک بار از دل

و یک بار از دست




فرقـی نمـی کند

بگویم و بدانـی !

یا

نگویم و بدانـی !

فاصله دورت نمی کند !!!

در خوب ترین جای جهان جا داری !

جایـی که دست هیچ کسی به تو نمـی رسد :

دلــــــــــــــم !!!




باید ببینمت !

چرا که روی نوار قلبی ام

پیوسته نام تو بود

و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام

تو را تجویز کرده است




قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم




هنوز هم دلم تنگ می شود

برای محض حرف زدنت

و برای تکیه کلامهایت

که نمی دانستی

فقط کلام تو نبود

من هم به آنها

تکیه داده بودم



اولم خنده ز بی‌دردی بود

آخرم گریه ز بی‌ درمانی
منبعhttp://bigsms.blogsky.com